دانلود مجموعه33عکس از مهلقا جابری
-
تاریخ: 1392/8/27 ساعت: 15:20
www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi عکس های زیبای مهلقا جابری
داستان خیلی ترسناک
-
تاریخ: 1392/7/30 ساعت: 18:07
لحظه های ترسناکی را برای شما آرزو مندیم... برای دیدن به ادامه مطالب بروید
عکس ترسناک
-
تاریخ: 1392/7/30 ساعت: 17:54
برای دیدن عکس ها توسیه می کنم که زیر17 سال وارد نشوند به ادامه مطالب بروید
پریتی زینتا
-
تاریخ: 1392/7/30 ساعت: 18:01
در این بخش عکس های زیبایی از پریتی زینتا گذاشتم که معروفه به لبخند هندوستان برای دیدن به ادامه مطالب بروید نظر یادتون نره
حالشو ببر
-
تاریخ: 1392/7/24 ساعت: 12:28
هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود . احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه . ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه . اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه ...
داستان افسون
-
تاریخ: 1392/7/24 ساعت: 12:26
براساس سرگذشت : افسون 43 ساله در یگ خانوادة پر جمعیت متولد شدم . پدرم کارمند و مادر م خانه دار بود . اگر چه حقوق کارمندی پدر کفاف خرج خانوادة بزرگمان را نمی داد ، اما او عقیده داشت همه باید درس بخوانند و برای خودشان کسی بشوند . من از زیبایی نسبی برخوردار بودم . زبان دراز بودم و پرشور و شر و شیطان...
شعری زیبا از قیصر امین پور
-
تاریخ: 1392/7/16 ساعت: 0:15
پيش از اينها فكر مي كردم خدا خانه اي دارد كنار ابر ها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس خشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ستاره ، پولكي از تاج او اطلس پيراهن او ، آسمان نقش روي دامن او ،كهكشان رعد وبرق شب ، طنين خنده اش سيل وطوف...
داستان عاشقانه علی و مهناز
-
تاریخ: 1392/7/13 ساعت: 21:56
داستان عاشقانه اثبات عشق پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… برای دیدن ادامه متن به ادامه مطالب بروید
داستان دختر16 ساله عاشق
-
تاریخ: 1392/7/13 ساعت: 22:17
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدی...
داستان عاشقی علی ومریم
-
تاریخ: 1392/7/12 ساعت: 13:39
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیا...